زخم ها باز آهسته دُم درآوردند
زمانیکه
ابلیس شاخ نمناک داشت
عشق وارد پستوی شقایق شد
زمانیکه
آواز بغض بر گلو پژواک داشت
لرزه افتاد بر اندام فقیر
زمانیکه
فقرغصه ی خوراک داشت
روح آنی دمیده شد برتن خسته
زمانیکه
شاه کلید قصد افلاک داشت
جیغ بنفش خموش ماند در کویر
زمانیکه
مغزبی سر هوای جوشاک داشت
ما آمده ایم نگاه کنیم، دم نزنیم
زمانیکه
دور دوران اسب چالاک داشت
سلام دوست من.وب زیبایی داری.اگه وقت کردی به وب منم سر بزن و نظرتو مطرح کن.
سلام وبلاگ جالبی دارین..
ممنون میشم به انجمنم سری بزنید و توش عضو شین http://www.forum.no1-phone.ir
:)
سلام وبلاگ جالبی دارین..
شمام به جمع ما در جامعه مجازی فضای شماره یک (فیــــسبوک ایرانیان) بپیوندید http://www.cloob.no1-space.ir
ممنون :)